داستان رویش پیچک عشقم
سلام پسرکم! امروز آمده ام تا داستان رویش پیچک عشقی را برایت بازگو کنم که سالهاست درخت تنومند مادرانه ام را در آغوش گرفته است ... چهار سالی بیش از میثاق ابدی ام با پدر مهربانت نمیگذشت که طلب داشتن آرتین کوچک و شیرینی چون تو در دلم زبانه کشید...مدت ها این طلب را چون رازی شیرین که با مرورش تمام قندهای دنیا در دلم آب میشد، پنهان داشتم...چرا که شک نداشتم هنوز آماده مادر شدن نبودم...و اما راز عشق را چگونه می توان نهان کرد آنگاه که ماهیت عشق چون عطری است که رایحه خوشش را نمیتوان پنهان کرد؟ عشقت سرک کشید در تمام زوایای زندگیم...نهال کوچکی که ناباورانه در دلم کاشتم به نام مهر مادری،بالید و ر...





